پردیس بلاگX
همه چی و هیچی...! همه چی و هیچی...!

همه چی و هیچی...!

متقاعد کردن احمق ها سخت ترین کار دنیاست...!

عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود ......

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام...!

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: پنجشنبه 22 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

عاشقم اما خجالت می کشم .... !

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یه
هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .

می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .

ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم ...

 

اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

                    هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: سه شنبه 20 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

من جواب آدمای بی منطق و بی شعور رو نمیدم...این 1000 بار!خودتو خسته نکن...!

خسته شدم...خسته...!

من کی واسه آدم بی منطق طرفدار میم.الف دعوتنامه دادم که میاد واسه من لغز می خونه؟

آقای محمد توکلی ۱۰۰ دفعه گفتم نیا تو وبلاگم اگه مطالبم اذیتت می کنه...نگفتم؟

نگفتم اینجا جایی واسه طرفدارای خدمتگزار ملت نیست...نگفتم؟

آقایوووووووووووون...خانمااااااااااااااااااا...من مجبورتون نمی کنم مطالبمو بخونین که بعد فحش میدین یا استیضاح می کنین...!

چرا اینقدر عصبانیم؟

برای سومین ای میل آقای توکلی که من و عقایدم رو به خاطر رادیکالی بودن خودشون زیر سوال بردن...!بخونبن...شما هم عصبانی می شین...!

 

سلام 

خدمات بسيار هم زياد بوده است اما هنوز هم كامل نبوده است 

واما: مسبب اين درگيري ها چه كسي بوده؟

چه كسي هر روز پيام مي داد و طرفدارانش را به خيابان دعوت ميكرد؟

حال اگر شما به جاي دولت بوديد مردم را رها ميكرديد تا هر كاري (هر كار) كه دلشان بخواهد انجام دهند و يك سري طرفدار آسايش مردم عادي را به هم بزنند؟

مگر ابطحي و عطريانفر اصلاح طلب نيستند؟

اگر واقعا به خود و گروه خود اعتقاد داشتند پس چرا سخنان خود را 180 درجه تغيير دادند؟

به نظر شما شكنجه شدند؟

به نظر من كه شكنجه اي در كار نبوده و آقايان با خانواده خود ارتباط داشته اند؟ حال صحبتم ابن است كه اگر به گروههاي خود اعتقاد داشتند نبايد تحت هيچ شرايطي بر ضد خودشان سخن مي گفتند؟  با تشكر از شما

 

شما قاطی نکردیییییییین...!؟!؟!؟!؟

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: جمعه 16 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

مفيد بودن جيغ زدن براي زنان...!

محققان ثابت كردند: جيغ زدن زنان مي‌تواند براي سلامتي آنان مفيد باشد.

بررسي‌ها نشان مي‌دهد: زناني كه موقع عصبانيت احساسات خود را بروز نمي‌دهند 4 برابر بيشتر از زناني كه واكنش آني همراه با داد و فرياد از خود نشان مي‌دهند در معرض خطر مرگ قرار دارند.

نتايج بررسي‌ها همچنين حاكي از آن است كه عصبانيت در مردان احتمال ابتلا به سكته قلبي را 20 درصد افزايش مي‌دهد كه اين رقم در مردان مغرور تا 30 درصد نيز مي‌رسد.

 

پس خانمای عزیز...عصبانیتتون رو بروز بدید...!

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: پنجشنبه 15 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

اجي مجي لا ترجي...!

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.

پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي...

 دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد  و گفت:

خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!

پري چوب جادوييش و چرخوند و.........

اجي مجي لا ترجي

و آقا 92 ساله شد!

...

...

...

...

...

...

...

پيام اخلاقي اين داستان
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،ولي پريها............ .....مونث هستن
...

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: پنجشنبه 15 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

اعتراف سفید...!

من اعتراف میکنم:

دوستان من اغفال شدم. من رو گول زدند. بی بی سی و صدای امریکا به من پول دادند. من غافل بودم. من آشوبگرم و نه تنها انقلاب مخملین کار من بود بلکه مخمل در خانه مادربزرگ هم من بودم. هر اتفاقی که از بدو خلقت رخ داده کار من بود. حتی من قابیل را بر علیه هابیل شوراندم. من با فرشتگان به خیابان آمدیم و با پلاکاردهای سبز از هابیل حمایت کردیم. هابیل دچار توهم شد و قابیل او را کشت. آقای دادستان عزیز جنگ جهانی اول و دوم را من سازماندهی کردم. من با همکاری همین دوستان قصد داشتیم جنگ جهانی سوم را هم راه اندازی کنیم و به تولید انبوه برسانیم. رئیس محترم دادگاه شوروی سابق را من و دوستانم با پولی که از رسانه های بیگانه دریافت کردیم از هم پاشاندیم. ما افسانه هولوکاست را ملی کردیم. هر اتفاقی که در دنیا افتاده تقصیر ماست. ما دچار توهم شده بودیم. من اعتراف میکنم... از این تریبون استفاده میکنم و عرض مینمایم که نه تنها من خرگوشم بلکه جد و آبای من هم خرگوش بودند.

 

پ.ن: خب دیگه اعتراف کردم بعد از ۴۰ روز بذارین بخوابم. اعتراف کردم آقای آملی بذار زنم بره خونه. آقای آملی به حاج آقا صالح بگو. بگو که اعتراف کردم دیگه ناخن نکشید. کتک نزنید. فحش رکیک و ناموسی نگین. اعتراف کردم. هر جا بخواین میگم و انگشت میزنم ولی محض رضای خدا نشکنید. ...

                                                                          یک ایرانی...!

این پست،تو بلاگ یکی از دوستام بود...با نام یه ایرانی...!

چه فرقی داره اون ایرونی کی باشه...من؟تو؟شایدم ابطحی...!

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: دوشنبه 12 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

نماز شکایت...!

سحر که نسترن سرخ باغ همسایه،

فرستد از لب ایوان به آفتاب درود،

و آبشار غزلهای شاد گنجشکان،

ز اوج سبز درختان،به کوچه می ریزد،

و خانه از نفس گرم یاس لبریز است،

من از سرودن یک شعر تازه می آیم

که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ

به های های غریبانه اشک ریخته اند.

کنار نسترن سرخ باغ همسایه

من از ستاره شفاف صبح می پرسم:

                                                  "تو شعر می دانی؟"

ستاره جای جواب

به بی تفاوتی آفتاب می نگرد.

                                                 "تو هیچ می بینی؟"

-دوباره می پرسم-

ستاره اما از دشت بیکرانه صبح

به من-چو گم شده ای در سراب-می نگرد!

                                                         نگاه کن!

                                                        مرا مصاحب گنجشک های شاد مبین!

                                                        مرا معاشر گلبرگ های یاس مدان!

                                                        که من تمامی شب،

                                                        در آن کرانه دور،

                                                        میان جنگل آتش،

                                                        میان چشمه خون،

                                                        به زیر بال هیولای مرگ زیسته ام.

                                                       و تا سپیده صبح

                                                       به سرنوشت سیاه بشر گریسته ام!

"تو هیچ می گویی؟"

-باز از ستاره می پرسم-

ستاره-اما-با دیدگان اشک آلود

به پرسشی که ندارد جواب،می نگرد!

                                                     "بگو

                                              صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب؟

                                                    بگو که نبض کسی می زند در آن بالا؟"

ستاره می لرزد...!

                                                    "بگو

                                                    مگر تو بگویی

                                                    در این رواق ملال

                                                   کسی چون من به نماز شکایت استاده ست؟"

ستاره می سوزد...

ستاره می میرد!

 

                     و من تکیده و غمگین به راه می افتم...

و آفتاب همانگونه سرکش و مغرور

به انهدام جهان خراب می نگرد...!

                                                                           مشیری...!

 

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: يکشنبه 11 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

بازم سانحه هوایی!؟

سلام!
دیروز،سومین سانحه هوایی در کشور عزیزمان،ایران،طی ۹ روز گذشته رخ داد!

من،به عنوان یک ایرانی،هر چقدر فکر می کنم،می بینم سابقه نداشته ۳ تا از هواپیماهای کشورم در فواصل به این کوتاهی سقوط کنن!

آقای احمدی نژاد!شما باید جواب این خونها رو بدین!

من نمی تونم بفهمم چرا فدراسیون جودو اعلام نمی کنه که ۳ تا از بچه های تیم ملی عوض شدن؟؟

چرا نمی گن اون ۳ نفری که به جای بچه های تیم ملی سوار شدن و بعد به شکل فوق العاده اتفاقی هواپیماشون ترکیده،کی بودن!!

کی باید جواب این همه علامت سوال رو بده؟

آقای احمدی نژاد،ما منتظریم!

جواب خون ندا و حسین و سیروس و شهاب و مسود و ... رو بده!

 

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: دوشنبه 12 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

بگم کیم؟بگم؟بگم؟

سلام!
اسمم چیه؟؟   بگم؟    بگم؟

صحرا!!!

۱۷ سالمه و تنهای تنهام!

 حق رای نداشتم اما کسانی رو راضی کردم که رای بدن!

و حالا تو کشوری زندگی می کنم که رای اون افراد رو به غلط(!) دکتر میم.الف شمردند!

حتی رای تمام کسانی که نام انواع حیوانات را بر تعرفه های خود نوشته بودند،به نام ایشان خواندند!

وبلاگ من سیاسی نیست!نه،نیست!
اما حرف حق را تا ابدیت در این وبلاگ می نویسم تا بشنوند مردمی که نشنیدند صدای رسای ملت را!!!

این وبلاگ مال حرفای دل همه ست!

از تمام کسانی که به این صفحه نگاهی هرچند گذرا می اندازند،خواهش می کنم که حرفا و درد دلاشون رو برای من کامنت کنن تا من هم در اسرع وقت،عین همون مطلب رو به نام نویسنده،پست کنم!

برای شروع،در پایان این پست شعری کوتاه و زیبا از فریدون مشیری رو براتون میذارم!

دوستون دارم...منتظر کارای بهتر من باشین!!!

  

 

غم آمده،غم آمده،انگشت بر در می زند!

هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر می زند!

ای دل بکش یا کشته شو،غم را در اینجا ره مده!

گر غم در اینجا پا نهد،آتش به جان در می زند!

از غم نیاموزی چرا،ای دلربا رسم وفا؟؟

غم با همه بیگانگی،هر شب به ما سر می زند!!!

                                                                       فریدون مشیری!

׀ +׀ نویسنده: صحرا و مهراب! ׀ تاریخ: جمعه 2 مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

در باره من


منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· عشق واقعی
· عاشقم اما خجالت می کشم .... !
· من جواب آدمای بی منطق و بی شعور رو نمیدم...این 1000 بار!خودتو خسته نکن...!
· مفيد بودن جيغ زدن براي زنان...!
· اجي مجي لا ترجي...!
· اعتراف سفید...!
· نماز شکایت...!
· بازم سانحه هوایی!؟
· بگم کیم؟بگم؟بگم؟



لینک دوستان

· عشق من خاتمی،رای من موسوی...!
· مهدی کروبی جووووون...!
· روانشناسی...!
· بایرام جون...!
· میترا جون...!
· خاطرات یک پزشک
· عاشق تنها(شعر+چت)
· fdl2009


امکانات




خبرنامه